×

ایا من می میرم ؟ به قلم علی دادخواه

  • کد نوشته: 11642
  • ۱۳۹۵-۱۱-۲۸
  • 71 بازدید
  • ۰
  • مدتهاست که به ان بیمار فکر می کنم.اصولا حرفه ما طوری است که عموما با درد بیماران جانمان درد می گیرد،اعصابمان خرد می شود،دست خودمان هم نیست که حالا بخواهم پز انرا بدهم ،اصلا کلی وقتها می شود که دلمان می خواهد بی خیال شویم از کنار این دردها مثل خیلی پزشکان که کارانه های […]

    ایا من می میرم ؟ به قلم علی دادخواه
  • مدتهاست که به ان بیمار فکر می کنم.اصولا حرفه ما طوری است که عموما با درد بیماران جانمان درد می گیرد،اعصابمان خرد می شود،دست خودمان هم نیست که حالا بخواهم پز انرا بدهم ،اصلا کلی وقتها می شود که دلمان می خواهد بی خیال شویم از کنار این دردها مثل خیلی پزشکان که کارانه های میلیاردی می گیرند و زیر میزی هایشان براه است , رد شویم از بس که اعصابمان ضعیف شده است و دلهایمان پژمرده .ولی نمی شود، یکجایی بیماری پیدا می شود که تو را به دردهایش سنجاق کند و تو‌ راه فراری نداری.

    فاطمه ! یکی از این بیماران بود، ۴۵ ساله همسر جانبازی که بتازگی دارفانی را وداع کرده و او مدتها پرستار او بود.خودش ولی حالا دچار لنفوم بورکیت شده بود.کانسر ( شما بخوانید سرطان) به همه جای وجودش چنگ انداخته بود و متاستاز داده بود.
    برای ما که پذیرش شد به اندازه سنش هم وزن نداشت،سرطان کاملا او را لاغر ( کاشکتیک) کرده بود.دو سه روزی که گذشت به مدد تزریق داخل وریدی و گاواژ مایعات و غذا تن وجانش رمقی گرفت‌.همان درمانهایی که می توانست جان کافکا را از «سقوط » و‌مرگ حمایت کند ….

    می گویند امام الحرمین،عبدالملک بن عبداله بن یوسف جوینی ،متکلم و مدرس معروف مدرسه نظامیه نیشابور در قرن پنجم هجری و‌استاد امام محمد غزالی، در اواخر عمر خود دچار بیماری بدی شد بود که دهانش بشدت بو گرفته بود وکسی را یارای نزدیکی به او نبود و خدمتکاران یا شاگردان غذا را کنار او گذارده وبسرعت از کنارش متفرق می شدند ، خوب چو افتاده بود که بخاطر درس فلسفه بود که به این فلاکت افتاده است.خودش هم این نظر مخالف را پذیرفته واین اواخر از اینکه زندگی اش را صرف فلسفه کرده بشدت پشیمان بود.( درست مانند امام الشکاکین ،امام فخر رازی) حالا از اینهمه فلسفه گریزی و فلسفه ترسی در جهان اسلام که بگذریم ، من با خودم فکر می کردم وقتی بیماری در این حالت نذار و مرگ افتاد مانند فاطمه خانوم ما، چه جور باید با او مواجه شد؟ بخصوص وقتی که خودش تقاضای مرگ دارد و از شما خواهش می کندچیزی به او تزریق کنید تا راحت شود….
    حالا که سرطان در کشور ما مانند سرماخوردگی شیوع پیدا کرده و پیر وجوان هم نمی شناسد ، پس باید در کنار این صنعت وتجارتی که راه افتاده در راه درمان این بیماران ( والبته مختص به ایران نیست) کار دیگری برای ارامش انها کرد ،که من فکر می کنم سرطان خود اداب معاشرت خاصی می طلبد و ما نیازمندیم به اینکه روابط خود را با اطرافیانمان در این شرایط بازبینی وکنترل کنیم.موردی که متاسفانه به ان توجهی نمی شود.

    ?« سرطان پایان زندگی نیست»

    جمله تهوع اوری که فقط معده ادم را ملتهب می کند،هر چند دیگر جملات ما هم در برخورد با این بیماران اینقدر کلیشه ای وناکارامد می نماید.

    اصلا من معتقدم ایکاش روابطمان کانسر بگیرد ، ورم کند ،درد بگیرد وبه دیگر نواحی زندگی مان متاستاز دهد.زیرا من معتقدم سرطان خیلی تحول زاست ،اصلا یک مرشدی است که انسان را تغییر می دهد،چون مرگ اشنایی دارد واین مرگ اندیشی انسان را به کمال می کشاند ،عاشق اطرافش می کند،عاشق زندگانی .
    اصلا انسان را بسط می دهد ،از خودش رها می کند.( در این روزها که ستاد بحران اعلام وضعیت بحرانی را طی ۷۲ ساعت اینده کرده،یک نگاهی به دور و اطرافتان بیاندازید ،همه در حال تدارک اذوقه اند! یکجوری خودشان را منقبض کرده اند ،می ترسند ،از چه ؟!!!!….)

    نه اینکه سرطان خوب است ومفید نه !!!! ….
    سرطان تلنگر می زند، نیشتر می زند به ذهن وجان ادمی که خود را بشناسد و به اهمیت « بودن» پی ببرد و به فلسفه حیات بیاندیشد فارغ از لذت های اپیکوری.سرطان ادمی را مواجه می کند با « من » اصلی اش ، فارغ از اینکه کیست و چه نقشی دارد؟
    اینجاست که ادمی دست از قضاوت اطرافش می شوید ،به وضعیت «اگزیستانسیال» خود می اندیشد به خودش و همین زمان حالا. و یاد می گیرد اپیکور باشد نه اپیکوری ،و فریاد بزند انجایی که او هست مرگ نیست!( پیروان مکتب اپیکور که بسادگی استنتاج کرده اند در مرگ وحشتی نیست چون « جایی که من هستم ،مرگ نیست؛ انجا که مرگ هست، من نیستم.پس برای مرگ برای من هیچ است.»/ لوکرتیوس)

    می گویند شاگردی از امام محمد غزالی پرسید بدنبال چه چیزی بروم تا سعادتمند شوم ونجات بیابم؟
    خالق « کیمیای سعادت » به او گفت :« تصور کن یکهفته بیشتر به پایان زندگی ات نمانده ،انوقت فلسفه می خوانی ؟ یا بدنبال علوم دیگر می روی ویا نه به تضرع و نزدیکی به درگاه خدا می پردازی؟!!!!» من خیلی به این جملات فکر کردم ،نقشه راه اخلاقی که غزالی برای ما ترسیم می کند بسیار عجیب است ، او می خواهد « راه نجات » را به ما نشان دهد ، صدایی از قلب قرون وسطی چنین به ما یاد می دهد که راه نجات« ترس از خداست» و زندگانی اخلاقی.

    هر وقت ان دستگاه موزیکال کوچک را که ان دخترک معصوم مبتلا به کانسر برای همسرم ( که پرستار کودکان است )بیادگار خریده بود می بینم ،دلم می گیرد ،اضطرابی عجیب را در خودم ترجمه می کنم .از خودم می پرسم چرا ما زندگانی را درک نمی کنیم و با دیدن انسانی که بهر دلیلی در حال احتضار است ، ترس وجودمان را در بر می گیرد؟!!!! که این غم و افسردگی و‌ترس و وانهادگی برای خودمان است ونه ان بیماری که دچار سرطان شده ،وخود ان بیمار نیز اینها را متوجه می شود.و متاسفم که همراهان بیماری اینچنینی از خود او ترسان تر شده اند و نگران تر….
    «مرگ اندیشی» ، « زندگانی در لحظه » و « ترک قضاوت دیگران واطراف» اینها سه اصل مهمی هستند که ما باید بیاموزیم.

    یاد ان پزشک دلسوز فوق تخصص داخلی مان می افتم که به همراه بیماری که پسر او بود ملتمسانه توضیح می داد واز او درخواست می کرد پرتو درمانی و شیمی درمانی و دیگر درمانهای نگه دارنده را ادامه ندهد و بگذارد بیمارش اسوده باشد و این مدتی که باقی مانده را زندگی کند.
    ولی حیف ! که همه مثل این پزشک دلرحم نیستند و همراهان بیماران وحتی بعضی از خود انها به هر وسیله ای چنگ می زنند که زندگی را ادامه دهند واین بت تکنولوژی و سراب فن اوری هر روز کرشمه ای می کند تا ساعتهای غمبار اضطراب انها را فزونی بخشد تا شاید پسری یا دختری احساس ارامش کند که هر چه در توانش بوده برای والد یا والده اش کرده و یا …..
    میگویند انانی که زندگانی خوبی نداشته اند با مرگ بد مواجه می شوند ونمی خواهند بمیرند تا شاید در این تطول زندگانی ان لذت ها وان رویاها که نداشته اند را بازیابند.ولی انهایی که در لحظه زندگانی می کنند بی غم گذشته واضطراب فردا ،از مرگ نمی هراسند حتی اگر مبتلا به سرطان شده باشند.
    با خود روراست باشیم همه ما اضطراب مرگ داریم ،اضطراب مردن با یک بدخیمی موذی ،هر چند که فرافکنی کنیم ولی باید روزی به این ترس های خودمان فایق اییم ،پس زندگانی را فریاد بزنیم ولحظه را ….

    بقول عرفی شیرازی:

    ?بیگانه به دور من، رخساره کند پنهان
    رنجش نتوان کردن، بیگانه چنین باید

    نادیده جمال او، مهرش ز دلم سر زد
    ناکاشته می روید، این دانه چنین باید

    می بینم و می جویم، می چینم و می ریزم
    می خندم و می گریم، دیوانه چنین باید

    در خون، جگرعرفی، می غلتد و می سوزد
    در آتش خود رقصد، پروانه چنین باید

    و‌چقدر نزدیک به این معنا سروده مرحوم رحیم معینی کرمانشاهی :

    ?می گریم و می خندم ، دیوانه چنین باید
    می سوزم ومی سازم ، پروانه چنین باید

    می کوبم ومی رقصم ، می نالم ومی خوانم
    در بزم جهان شور، مستانه چنین باید…

    پایان .

    ۲۷ بهمن‌ماه ۱۳۹۵

    لینک کوتاه مطلب:

    https://gildeylam.ir/?p=11642

    نوشته های مشابه

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *